![]() |
![]() |
|
| مبین که میگوید ببین چه میگوید |
|
مسلماني روي سينه ي ابوجهل نشست؛ او گفت: از اين پايين گردنم را قطع كن؛ گفت: چرا؟ مگر چه فرق مي كند بالا يا پايين؟ گفت: براي اينكه وقتي سرم را سر نيزه كنند از همه بلندتر باشد و همه بفهمند اين سر مال ابوجهل است! اين احساس ، كم يا زياد، در همه وجود دارد، منتها گاه به قدري ظريف است، به قدري لطيف است كه با پرده هائي از تاويلها و تفسيرهاي ديگر مي آيد كه انسان خودش متوجه نمي شود.
هرچه علي داد زد كه "آخر كدام قرآن مقدس است؟اين قرآني كه روي پرچم عمروعاص است ، كاغذ است و خط است؛ كاغذ و خط مقدس نيست! اين معني است كه مقدس است؛ اين قرآن يك شي متبرك مقدس نيست؛ اين قرآن يك پيام است، سخن است، آنجا كه پيام قران ، سخن قران ، رفتار و روش قرآن و خود حرف هست، خود قرآن هم هست؛ اگر نيست، كاغذ و قلم و مركب است! اين را بزنيد، كه فريب و دروغ است!" ( به جايي نرسيد).چه كسي جرات دارد درباره قرآن چنين حرفي بزند؟! شمشيرها روي علي برگشت: " ما بر روي قرآن شمشير نمي كشيم"! و حال چگونه به اين "بابا" بفهماند كه " من كه دارم اين حرف را به تو مي زنم، از تو هم قران را بهتر مي فهمم و هم قرآن را بهتر آموخته ام، هم رسميت دارم، هم وصايت دارم، و هم خود پيغمبر به من جواز قران فهمي و وصايت و خلافت و همه چيز را داده است. همه اصحاب خود پيغمبر و حتي دشمنان مي دانند كه من قرآن را بهتر از همه ي اينها مي فهمم. حال تو در برابر من اجتهاد مي كني و مقدس بازي درمي آوري؟! به من حمله مي كني و فحش مي دهي و بد مي گويي، و مي گويي كه من مي خواهم براي حكومت خود قرآن را بكوبم؟" مگر مي شود؟ گفتند"به مالك بگو برگردد، وگرنه شمشيري كه تو مي گويي بر روي قرآن بكشيم، بر روي خودت مي كشيم"! ناچار شد به مالك بگويد برگردد، و او برگشت. عمروعاص پيروز شد. اين اولين توطئه قرآني بر ضد قرآن پيروز شد و علي قرباني شد.
- وبلاگ گروهی ما چند نفر یا بقول نوا تفنگدارا با نام دردهای مدام متولد شد.
- بهشید عزیز و رضای جان پیوندتان مبارک.
- دانشمندان کشف کردند که بین زلزله چین٬ قهرمانی پرسپولیس زلزله٬ گرانی برنج ٬راههای کشور٬ آیین نامه استفاده از لامپ کم مصرف٬ عدم برگزاری کنسرت شهرام ناظری در یزد و کوچه ی آقای احمدی نژاد رابطه ی مستقیم وجود دارد.
- در فاصله بین روزهای بزرگداشت فردوسی و خیام سریال شهریار در حالی تمام شد که همه حتی دختر شهریار به این سریال اعتراض کردند به همین مناسبت یکی از اشعار خودم یادم افتاد که گفته بودم:
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش از چه می پرسی که دور روزگاران را چه شد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 16:4 توسط سیامک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
اومدم.اومدم به عشق تمام دلتنگی های پاکی که داریم و فقط با تنهایی هامون قسمت می کنیم. از یه اتاق کوچیک که از تمام خودم با خبره وارد این مسیر شدم.مسیری که فعلا آخرش دیده نمی شه... اسم این مسیرو میذاریم زندگی.چطوره؟ |
|
RSS
|