![]() |
![]() |
|
| مبین که میگوید ببین چه میگوید |
|
آن جا شهیدش به خاطر حساب های عاشقانه و خصوصی میان خودش با خدا, خود را قربانی می کند (مسیح) و این جا مسیحش, در قیام علیه بیداد و برای نجات خلق به شهادت می رسد و خلاصه آن جا قاتل شهید, خدا است! و این جا یزید! و برای همین هم هست که آن ها داری را که جلاد, مسیح را بر آن به چهار میخ کشیده تقدیس می کنند و سمبل مقدس مذهبشان انتخاب کرده اند !! و چنین کاری برای یک شیعه هولناک و باورنکردنی, و در عین حال نماینده سادگی بی حد گوسفندان حضرت مسیح است, و مثل این است که مثلاً شیعه, شمشیر شمر را به سینه اش آویزان کند و بر آن بوسه زند و بر بالای حسینیه ها و تکیه هایش نصب نماید و بجای ذوالفقار علی, شمشیر زهرآلوده ی ابن ملجم را سمبل مذهبی خود تعیین کند!
اکنون درد ما بی سوادی مردم ما نیست, نیم سوادی روشنفکران ما است. تکلیف آدم نابینا هم چون آدم بینا روشن است. کور کسی است که نه کسی گولش را می خورد و نه خودش را گول می زند. دستش را می دهد به دست یک بینا تا راهش ببرد و می برد. اما این نیم کور است که گردنش را راست می گیرد و خیلی هم اطواری تر و بی باک تر از تیز بین ها خودش را می زند به وسط خیابان و زیر اتومبیل می آید. مرگ و درد خویش و دردسر دیگران!...
یکی از همین شبه روشنفکران نیم بند، در رد نظر من و اثبات فضیلت بوروژوازی بر سرم داد زده بود که آقای فلانی! ای نمک نشناس! همین کت و شلوار قشنگی که پوشیده ای، همین اتومبیلی که سوار شده ای، همین موهای سرت را که چنین خوب می آرایی، همین اسفالتی که از خانه تا دانشگاه بر روی آن قدم بر می داری، همین خودکار و دفتر و کتاب و خانه ات و برق و آب و خیابان کشی های شهرت، همه از کرامات سرمایه داری است! آن وقت آن را یک سیستم ستمکاری می خوانی که کارگر را در بند بردگی ، وحشیانه تر از گذشته اسیر کرده است.؟ نمک می خوری و نمکدان را می شکنی؟ و من که از این تحلیل مارکسیستی ایرانی شاخ درآورده بودم در شگفت شدم که عجبا! من غرقه در نعمات و حسنات رژیم مترقی سرمایه داری و بورژوازی هستم و کفران نعمت می کنم. این اتومبیلی که من سوار می شوم...؟ این زلف های میزامپلی که هر روز با سشوار الکتریکی...؟ یک مرتبه خنده ام گرفت! دیدم اتومبیلم مسکویچ است و سرم طاس! لا اقل از این دو بابت به سرمایه داری دینی ندارم!
|
|
+
پنجشنبه 19 دی1387 13:8 سیامک حسن زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است، که مرا می خواند. |
|
RSS
|