![]() |
![]() |
|
| مبین که میگوید ببین چه میگوید |
|
چه شوقی دارد این روزها امیر، و چقدر حسادت می کنم به احساسش و چه لذتی می برم از شوقش. که هر روز خبری:غربت مدینه... طواف... سعی... امروز عرفه است... وای مشعر ... و حمید؛ آرام ... و خوب می دانم که سفرهایتان چقدر فرق داشت با دیگرها. چه آگاهانه رفتید و چقدر نوشیدید و باز تشنه آمدید!!! چه لذتی بردم از یکی شدنتان در طواف و تلاشتان در سعی و شناختتان درعرفه و شعورتان در مشعر ... مگر می توان فراموش کرد پیام حمید را که: ساعت 19.30 : فردا صبح، زود بیدار شو، وقته اذان بیدار باش،غسل کن،نیت کن،آماده باش که لبیک هاتو با من یکی کنی، میریم زیارته ابراهیم، خودمون دو تا، من و تو، دو تا رفیق قدیمی، میریم احرام ببندیم، میریم طواف و سعی کنیم، میریم دوره اون خونه ی قشنگ بگردیم و عربده ی مستانه کنیم.فردا بعد اذان نایب توام... ساعت 20.33 : رفیقم، من صبح به نیابتت محرم میشم. امروز صبح برا بابام بستم، الانم برا مامانم... فردا صبح نوبت تو... ساعت 21.20 : فردا صبح قبل اذان پاشو. اس ام اس میدم، بهم بگو دوس داری وقته طوافو سعی کدوم دعا رو بخونم حال کنی؟! و من ... این روزها حیرانم ، مشعر می خواهد دلم و فرار از بی شعوری، تا خود را به شب بسپارم ... و می بینم که باز بی آنکه بدانم حج دکتر را ورق می زنم. همانی که بارها مرا برد به سفر ...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - از پيچ و خم كوهستانيِ شهر مي گذري، و قدم به قدم، به كعبه نزديك مي شوي، سرازير مي شوي و جمع يكرنگ بي نام و نشان ، همچون سيلي در بستر دره اي، خياباني،به سوي گودي دره، مسجدالحرام، جاري است و تو قطره اي! قدم به قدم فرود مي آيي و عظمت، قدم به قدم نزديك تر مي شود. به گفته ي يك هماهنگِ هوشيارِ خوب احساسم: هميشه عادت كرده ايم، در فراز، در صعود، در حركت بسوي بالايي، بلندي، به عظمت برسيم، به ويژه وقتي عظمت، خدايي است، وقتي سخن از ملكوت الهي است، و اين جا، برعكس هرچه پايين تر مي روي، هرچه از بلندي فروتر مي آيي، به خدا نزديك تر مي شوي! يعني كه در فروتني و خشوع است كه به شكوه و جلال مي رسي؟ يعني كه از بندگي به بلندي؟ يعني كه خدا را در آسمان ها ، در ماوراء مجوي؛ در همين خاك، در همين زمين پست، در عمق ماديت سنگ و سخت مي تواني او را بيابي، ببيني، بايد راه را درست بيابي، بايد درست ديدن بياموزي ... و شايد نيز رمزي از سرنوشت آدمي، فرو رفتن در خاك، و سربرآوردن در برابر خدا! كعبه نزديك است، سكوت ، انديشه ، عشق . - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - پدر كارد را بر گرفت، به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي كشيد تا تيزش كند! مهر پدري را، درباره ي عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان ميداد، و اين تنها محبتي بود كه به فرزندش مي توانست كرد. با قدرتي كه عشق به روح مي بخشد، ابتدا ، خود را در درون كشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشق به خداوند. زنده اي كه تنها به خدا نفس مي كشد! آنگاه، به نيروي خدا برخاست، قرباني جوان خويش را – كه آرام و خاموش، ايستاده بود – به قربانگاه برد، بر روي خاك خواباند، در زير دست و پاي چالاكش گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندكي به قفا خم كرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، كارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد؛ با فشاري غيظ آميز، شتابي هول آور. پيرمرد تمام تلاشش اين است كه هنوز به خود نيامده، چشم نگشوده، نديده، در يك لحظه همه او ، تمام شود، رها شود؛ اما ... آخ! اين كارد! اين كارد ... نمي بُرد! آزار مي دهد؛ اين چه شنگجه ي بي رحمي است! كارد را به خشم بر سنگ مي كوبد! همچون شير مجروحي مي غرد. به درد و خشم، بر خود مي پيچد. مي ترسد، از پدر بودن خويش بيمناك مي شود. برق آسا بر مي جهد و كارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، كه همچنان رام و خاموش، نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد؛ كه ناگهان؛ گوسفندي!
|
|
+
دوشنبه 18 آذر1387 10:6 سیامک حسن زاده |
|
|
چند روز پیش خبر 20.30 گزارشی پخش کرد : تجلیل و قدردانی از یکی از قدیمی ترین های کتابفروشی تهران.مردی که نه عینک مطالعه به چشم داشت و نه نشانی از تاثیر کتابخوانی در کلامش!؛ پرسیدند خاطره ای بگو و از افتخاراتت؟ گفت:طرحی تازه بود و البته حسابی جواب داد و فروش ما چند برابر شد. تا جایی که بسیاری از همکاران اعتراض کردند.ما کتاب ها را وزن می کردیم و کیلویی می فروختیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...
آفرین به صدا و سیما
و خاطره ی تلخ دکتر شریعتی که:
گفتم: "این سلمان" است که 27 سال روی آن کار شده و 2 سال هم برای ترجمه اش، شب را جلوتر از صبح نخوابیده ام، زبانش زبان عجیبی است. متن "سلمان " را نمی شود خواند، مثل فرمول شیمیایی است. معلوم می شود که برای هر جمله اش چندسال کار شده ، کار عجیبی است که مانندش در دنیا سابقه ندارد". بعد نگاه کردم، دیدم که بعقب دکان رفت و چند سنگ برداشت سپس از زیر میزش یک ترازوی عطاری جلویش گذاشت و "سلمان" را روی یک کفه و سنگها را روی کفه دیگر قرار داد. یکی را برداشت، یکی را گذاشت، یک کوچکتر برداشت، دو تا گذاشت و .....، بعد گفت: "نخیر ، این گران است، 6 تومان قیمتش است، که نمی ارزد"، وقتی که گفت "نمی ارزد"، دیدم که یعنی "تو سلمان و ماسینیون – سه نفرتان- را کشیدیم، در این جامعه 6 تومان نمی ارزید"! 27 سال کار او، 2 سال کار من، و 40سال کار سلمان، 6 تومان نمی ارزد! کتابها را گرفتم و بردم. وقتیکه از پیاده رو شاه آباد به طرف بهارستان عبور می کردم ، درست مثل این بود که در لجن و کثافت راه میروم، در حالت خاصی بودم ،[ با خود گفتم] : خوب "مردکه" ، اگر من خربزه خاقانی مشهد آورده بودم، بالایش را نگاه می کردی، زیر و بالا می کردی، بعد در ترازو می گذاشتی ، چطور است که ما سه نفرمان 6 تومان نمی ارزیم؟
|
|
+
شنبه 9 آذر1387 10:17 سیامک حسن زاده |
|
|
"سگ ها اینجا عجیب شبیه صاحبانشان می شوند."
|
|
+
یکشنبه 3 آذر1387 9:51 سیامک حسن زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است، که مرا می خواند. |
|
RSS
|