![]() |
![]() |
|
| مبین که میگوید ببین چه میگوید |
|
نگو تقدیر ما صد تا گره داره. سال آخر دبیرستان: با یکی از دوستا یه شیطنت کوچولو سر کلاس و ... اخراج یک هفته ای از مدرسه. یک هفته ی سراسر لذت!! (آخرای اردیبهشت بود و اون سال هوا زودتر از همیشه گرم شده بود) صبح از خونه میزدیم بیرون. میرفتیم، اما ،نه مدرسه که کنار دریا.می نشستیم تا اینکه آفتاب بزنه و هوا گرمتر بشه... تا خود ظهر شنا. یک هفته که تموم شد رفتیم مدرسه. مدیرمون (که خدا حفظش کنه و سلامت باشه همیشه ، با اینکه سخت گیری میکرد برامون، اما خدایی خیلی خاطرمون رو می خواست. از بابت درسمون خیالش راحت بود و شیطنت ها رو کنترل می کرد) کلی ما رو نصیحت کرد و ماهم شرمنده و خجل رفتیم سر کلاس.(بنده خدا فهمیده بوده که میریم شنا و حسابی نگران شده بوده).تو کلاس که بودیم رفیقم یه پیشنهاد جالب واسه ثابت کردن خودمون به آقای مدیر داد.اینکه عضو بسیج مدرسه بشیم و افتخاری تازه. تازه اونجا کلی فضا بود و امتیاز واسه آزادی.فرم رو گرفتیم و پرش کردیم و رفتیم پیش مدیر که آقا ببین... یه نگاهی به فرم ها انداخت و از بالای عینک ته استکانیش با اون لهجه ی بی نظیرش گفت: " شوماها گلط کردین عوظو بسیج می شین.رفتار اینسان باید زیبنده اش باشد" بعدشم برگه ها رو پاره کرد و ... اون روز وقتی جریان و واسه بابا تعریف کردم و شاکی از اینکه آقای مدیر نمی خواد عضو بسیج بشیم گفت: "اگه بفهمم که عضو شدی دیگه نه من نه تو" . . . سال ها از اون روز میگذره.آقای مدیر بازنشسته شده و واسه یه آهن فروش بی سواد شاگردی می کنه.ما هم که درس و ادامه دادیم و بعدش کلی تلاش واسه جذب تو نهادهای دولتی که نشد. دیروز بابا (که همه ی وجودم رو مدیونشم و همیشه غلامش) گلایه میگرد که : " لااقل عضو بسیج هم نشدی تا شاید استخدامت کنن..." واااای که چه روزگار بی رحمی!!!!! ............................................................................................... بخون وقتی که خوندن معصیت داره. این روزها مثل تمام مدتی که گذشته تلاش می کنم برای زندگی؛ و زندگی همچنان جاریست، و هنوز خانواده نگران، و هنوز بی تاب، و هر روز بیشتر دوستشان دارم. و چقدر نفرت از مقایسه شدن دارم. مقایسه با کسانی که دارا هستند. چیزهایی که من هرگز نمی خواهمش. و همیشه کسانی مقایسه می کنند که خود نیز هیچ ندارند.اما ... اما من امروز دارم. هرآنچه که لازم باشد دارم و برایم بسیار است. و با شوق قسمتش می کنم. و همان اندازه می خواهم ازش تا همین بمانم. امروز دنیای کوچکی دارم همه عشق و زیبایی و عزیزانی که عجیب در کنارم هستند و شادتر از من در شادیم و غمین تر در غصه هایم و متلاطم تر در حرکتم ... امید که همین بودنم را بدانند. . . . و آنانی که همیشه ما را به قضاوت نشسته اید همه حرفهایم به شما رادر کلام معلم شهید یافتم که: " ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم... پس از این مرا کمتر خواهید دید! "
|
|
+
سه شنبه 21 آبان1387 15:2 سیامک حسن زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است، که مرا می خواند. |
|
RSS
|