![]() |
![]() |
|
| مبین که میگوید ببین چه میگوید |
|
در امتداد خطي ممتد از يك جاده ي خيالي در اتاقي سراسر واقعيت، ما چند نفر، كه تنها چند نفر بوديم و نه تفنگدار، كه زندگي مان هيچ به هم نمي ماند و اما همه يكي بود ؛ از زندگي گفتيم براي هم. كه هر چه هست و بر مي خيزد از اين واژه هست و بس. كه من فريبي ساده و كوچك گفتمش كه بايد لذتش برد تمام و امیر جاده اي كه نهايتش خداي به نظاره و انتظار و حمید نه براي خود كه براي تو و علی سفر ؛ كه همه زيبا بود و راست ... به صبحش رسانديم شب را. . . . يكسال گذشت و چند نفر بيشتر شدند و بزرگتر. زندگي همان و البته زيبا و پرمعنا تر. كه من قسمتش كردم با همه عمرم و لذتش را سر مي كشيم و امير در سوداي جاده همراهي طلبيده و حميد براي تو خرجش ميكند، مي سوزد و جان ميدهد و لذتش مي برد ، و علي به سفر و پر از عشق و پر از حرف و پر از هرچه اما خاموش و نوا ... كه هديه اي بود از جانب خدا برايمان بي گمان. كه سرجوخه بود در هنگ ما و چه زود فرمانده شد. يكسال از تولد اين دنياي عجيب ما كه مجازي گويندش كه براي ما جز هستن نيست گذشت و گويا بايد تازه ايستادن مي آموخت و مي بينم كه ميدود و ... تولدت مبارك.
|
|
+
دوشنبه 13 اسفند1386 10:36 سیامک حسن زاده |
|
|
دلم برايتان مي سوزد، چه محروم اند اين خدايان ، چه بي نصيب كساني اند! چه عظمت ها و قداست ها و جلال هاي خشك و جامدي! دلم بر حال اينان مي سوزد، اينها كه همواره ، سراسر عمر را بايد از پرستيدن بي نصيب باشند! گاه فكر مي كنم ، آيا از لب بام من پارناس دختران زئوس بر همه ي مردمي كه با چشماني سرشار از اشك و دلي مشتعل از نياز و روحي در گداز از عشق و ملتهب از انتظار و مست از پرستش در پاي اين كوه به نيايش زانو مي زدند با حسرت و رشك نمي نگريستند و آرزو نمي كردند كه پنهاني از من پارناس فرود آيند و بي آنكه كسي پي برد دست نيايش گري را كه در پاي كوه نقش بر زمين مي گريد بگيرند و با التماس ، آنچنان كه دل او را به رحم آورند، از وي بخواهند كه جايگاهشان را با هم عوض كنند؟ بي شك اگر خداي بزرگ از بام بلند عرش فرود آيد و هم اكنون از من با اصرار و الحاح بخواهد كه من به جاي او بر عرش كبريائي او بنشينم و او به جاي من در محراب به پرستيدن و عشق ورزيدن آغاز كند و آتش هاي درد و نياز به معبود را از جان من بازگيرد و بر جان خويش زند هرگز،حتي براي شبي تا سحر، نخواهم پذيرفت ... من يك شب را سراسر، با درد معبود بودن و رنج محروم ماندن از پرستش به سر نتوانم برد. خدايا تو در آن بالا، بر قله بلند الوهيت ، تنها چه مي كني؟ . . . گفتگوهاي تنهائي- دكتر شريعتي پانتئون يوناني
|
|
+
چهارشنبه 1 اسفند1386 8:46 سیامک حسن زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است، که مرا می خواند. |
|
RSS
|