![]() |
![]() |
|
| مبین که میگوید ببین چه میگوید |
![]() امثال از هميشه شلوغ تر بود و پرهياهوتر!چه جنب و جوشي و تكاپوئي؟!دستها از بالاي سر بر سينه ها مي باريد. زنجيرها دوش ها را مي بوسيد ، نه ، گاز مي گرفت و بر مي خواست.اشكها گونه ها را آبياري مي كرد و سرازير ميشد. يا حسين؛ مي بيني؟ اين همه از براي توست.ديروز به چشمانم ديدم كه هر كه محكم تر شمشير بر فرق سرش رها مي كرد حسيني تر بود.بارها لبه ي تيز شمشير را با جمجمه آشنا ميكردند و نامش بود عشق.عشقي كه تا ساعتها جوشيدن خون از فرق را به همراه داشت. ديدم شمشير براي سر طفل 2 ماهه اي كه مادرش نذر داشت بي رحمي بود پس تيغش زدند.ديدم جواني كه دلش را نداشت و دستانش ميلرزيد – با نذر پدر چه كند؟- برايش شمشير بر سر زدند.ديدم كه 50 نفر از عاشقانت تنها با 2 قمه فرق شكافتند.فهميدم كه در يخبندان شب زمستاني شام غريبان را پا برهنه ادا كردن نشان از با تو بودن است. يا حسين ؛ مي بيني؟! هر كه بيشتر برايت بميرد حسيني تر است. حسينم ... برايت گريه نكردم.برايت گريه نخواهم كرد.زنجير نمي زنم.برهنه سردم ميشود.سرم را خونين نمي كنم، سينه ام را ... جسمم را براي زندگي مي خواهم.حسين جان، جسمم از بين خواهد رفت.نمي دهمت.روحم فدايت.روحم را بسوي خود بخوان.
حسين بيش از آب تشنه ي لبيك بود، اما افسوس كه بجاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند.
در عجبم از مردمي كه خود زير شلاقهاي ظلم و ستم زندگي مي كنند و بر حسيني مي گريند كه آزادانه زيست و آزادانه مرد.
"دکتر علی شریعتی"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 دی1386ساعت 10:18 توسط سیامک |
|
|
دلم مي خواد از اينجا تا اون درخت بزرگه يه نفس گام بلند برم. همون درخت بلنده كه بالاي تپه ست.بلند تر از همه ي اون بره هائي كه دارن اونجا مي چرن.سرشون پائينه و بزرگي اون درخت و نمي فهمن. اما... اما آخه... با اين كفش و لباس .... ؟ وايستا كفشارو درآرم.جورابا رو هم.اصلا" ديگه لازمشون ندارم.بزار تاول پاشنه هام خنكي سنگارو بفهمه، خيسي علفا، تيزي تيغا رو ... دمپاي شلوارو تا زانوهام تا مي كنم. اينطوري ديگه واسه دويدن مزاحم نيستن. كت و جليقه و پيرهنم سهم همينجاست. بزار بسپرمشون به علفاي همين خاك. آها .... حالا خوب شد. من آماده ام. ميخوام با تمام توانم، با تمام سرعتم ، با بيشترين چيز از هر چي كه دارم برم طرف اون درخته. 1 ، 2 ، 3 ... خدايا چه سرعتي !!!!! .... دارم ميرسم ..... اصلا" تا اون يكي درخته ... اون نه .... اون طرفي .... رسيدم. حالا اين يكي ... حالا ... .... حالا همينو برمي گردم.البته با سرعت بيشتر. آخ چه حالي ميده اين خستگي. ببين چه نفس نفسي ميزنم. به چه هوائي با هر نفس ريه هام يخ ميزنن ريه هام خنك شدن مثل دلم. تجربه ي قشنگي بود.ازاين به بعد زندگي همينطوري.انجام هركاري با تمام انرژي.اونقدر قوي تا حسابي خسته شم، تا لذت خوابيدن رو احساس كنم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 دی1386ساعت 16:25 توسط سیامک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
اومدم.اومدم به عشق تمام دلتنگی های پاکی که داریم و فقط با تنهایی هامون قسمت می کنیم. از یه اتاق کوچیک که از تمام خودم با خبره وارد این مسیر شدم.مسیری که فعلا آخرش دیده نمی شه... اسم این مسیرو میذاریم زندگی.چطوره؟ |
|
RSS
|