![]() |
![]() |
|
| مبین که میگوید ببین چه میگوید |
|
چه غریب است این حال! و چه در کمین! خاموش و ندیدنی است و به هنگام قوی پنجه و گریبان در! درست همان موقع که فراموشش کرده ای هویدا می شود. آنچنان قدرتمند و واضح که گویی همیشه بوده و از رگ گردن نزدیکتر. دلتنگی را می گویم.آن حس غریبِ غریب.آن حالت بی دلیل.عظمتی که چون بهمنی بندِ یک تلنگر است. غم نیست این حال.غم کوچک است و مبتذل. دلتنگی چون بهمن است،غم موج. موج می آید و می رود،گاه به کندی گاه به تندی ولی به قاعده. موجی می آید و دیگری از پیش و هر کدام را بازگشتی،بهمن که آمد گریزی نیست و بازگشتی هم.می آید که ببلعد و بماند...دلتنگم. . خیلی بدِ که نتونی برای کسی که بهت تکیه میکنه کاری انجام بدی.اما شک نکن که از همیشه برای من و این چند نفر عزیزتری. ای رها در آغوش باد! شاد زی. تمام آسمان مال توست... چقدر خوبه تو زندگی بدونیم دنبال چی هستیم؟برای چی داریم فضا رو اشغال می کنیم؟ از این همه اکسیژن که مصرف می کنیم چه فایده ای واسه طبیعت می رسونیم؟ فقط داریم انرژی حیات رو هدر می دیم؟آیا تو زندگی فایده ای هم واسه دیگران داریم؟ که فقط شاهد بی نظیر بودن آفرینش باشیم؟ که این همه زیبایی رو فقط نظاره گر باشیم؟ "نمی دانم که در طرح بزرگ خدا من چه نقشی دارم و چه سرنوشتی؟ولی اینقدر اطمینان دارم که بی هیچ نیستم." دکتر شریعتی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 14:12 توسط سیامک |
|
|
بهم قول داده بود و راه افتادیم باهم.امیرو میگم.دوست خوبی که شاید زیاد نباشه مدت رفاقتمون اما وسعتی داره بی نهایت.اِ ببخشید،سه تایی رفتیم.آخه همدم و مونس امیرم با ما بود(یا نه،ما با اون بودیم)کاپریس و میگم.ماشینِ خوشگل و زبون فهمش. و سفر آغاز شد... وبعد به ما ملحق شدند حمید و میثم و مهتا و آشوب که از عزیزانم هستند درست مثل امیر. . . نمایشگاه کتاب:شاید این بار یکی از بی نظم ترین و پریشان ترین نمایشگاههای کتاب رو تجربه کردم.نمایشگاهی که بیشتر بوی مذهب داشت تا چیز دیگر.از نمایشگاه همین بس که دیدم غرفه هایی رو که تسبیح و مهر ...عرضه می کردند.و زمانی که از یکی از ناشران، کتابش را خواستیم ما را اینطور راهنمایی کرد:(میدون انقلاب،داخل پاساژ...یه پیرمرد دستفروش هست که این کتاب و داره)
خانه ی دکتر شریعتی:از همون لحظه که تو خیابونِ جمال زاده بدنبال کوچه ی نادر می گشتیم صدای قلبمو به وضوح می شنیدم. خونه ی دکتر یه فرق بزرگ با تمام خونه ها داشت.دیوارهایی داشت از جنس شیشه. صاف،پاک،صادق اما شکننده.درست مثل خودش. خونه ی کوچکی که در میان ساختمانهای بلند محاصره شده بود.مانند خود دکتر که بجای هیاهو و قد علم کردن و های و هویِ پوچِ دیگران که مذهب رو پله ای برای ترقیِ خود قرار داده بودند،آرام و سر به زیر ریشه دوانیده بود در دل های مردمِ تشنه ی حقیقت. خیلی از لوازم شخصی دکتر اونجا بود.از اتومبیلِ سیاهِ سه درِ روسیش گرفته تا لباسها و تخت و سماور و ماشین تحریر.کتابخونه ی بزرگش که البته خیلی بد نمایش داده شده بود.مهره های شطرنج(پر از رنج)و اون سربازِ مبارزی که در دوران زندان با خمیر نان آفریده بود و چه زیبا آفریده بود و ...مهمترین چیزی که اونجا برام جلب توجه می کرد دکتر نبود شخص دیگری بود. لحظه به لحظه به بزرگیِ همسرش فکر می کردم.و ثانیه ثانیه عشق این دو رو احساس میکردم. همسر مهربانی که حتی خاکستر سیگار مرد بزرگش رو هم به یادگار نگهداشته بود.حال خود ببین که گرمایِ بوسه ی همسرش رو چطور در خاطر نگاه میدارد این زن؟ بچه ها ازتون میخوام که در اولین فرصت برین و با اونجا آشنا بشین.شک ندارم که اونجا زیاد زنده نخواهد ماند.با توجه به اینکه دکتر مخالف های زیادی داره و اونجا هیچ سیستمِ امنیتی نداره. با توجه به کارکنانِ بی دانشی که(یک نفر تمام وقت دنبالم بود که من عکس نگیرم و بی آنکه بفهمد نزدیک به سی عکس گرفتم)اونجا هست... وقتی به سنگ قبر شاملو رحم نمی کنند مطمئن باشید که به این اسناد زنده هم...
امام زاده طاهر:یک بار دیگر به این فضای بی مانند رفتم،و البته روز پنج شنبه.اما همه ی شناس های من غریب بودند اونجا:بنان،دلکش،حنانه،گلشیری،احمد محمود،پوران، وزیری،..................و شاملو. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 23:32 توسط سیامک |
|
|
آشناییمون خیلی طوفانی آغاز شد.صحبت از تاریخ بود و تمام اون جلسه باهاش مخالفت کردم.پیش کلی دانشجو موضوع رو به چالش می کشیدم و اون فقط صبر خرج کارش می کرد.کلاس که تموم شد صدام کرد و گفت که جای خیلی از حرفا تو کلاس نیست...آخرای ترم دیگه شده بودیم دو تا رفیق خوب و تقریبا" هم رای. شخصیت بسیار جالبی داشت برام.مردی که بخش مهمی از زندگیش رو اختصاص داده بود به مطالعه ی کتابهایی که بیشتر بوی جامعه شناختی داشت و خوب می دیدم که چقدر دغدغه ی فکری داره واسه زندگی، واسه جامعه، واسه... بزرگترین جذابیتی که برام داشت این بود که خیلی پنهونی آدم رو وادار می کرد به تفکر.وقتی کنارش می نشستم و هم صحبت می شدیم گذشت زمان رو هیچ احساس نمی کردم.یه نگاه کاملا" واقع گرایانه داشت نسبت به زندگی و خیلی خوب می دونم که وقتی واقع گرا باشی چه دردهای عظیمی خواهی داشت. . . . مدتی بود که از دست هم دلخور شده بودیم(درست مثل دوستی های دوران کودکی) لحظه لحظه داشت یه فاصله ی عمیق میوفتاد بینمون.تا اینکه دیروز بهش زنگ زدم (خوب هفته ی معلم، و بر من واجب که به بهترین معلمم که درس زندگی بهم داده خسته نباشید بگم) احساس بسیار شیرین و جالبی داشتیم،از حرف زدن با هم خسته نمی شدیم. استادم روزت مبارک. تبریک میگم به تو و همه ی کسانی که یادم دادن فکر کردن رو. روزای سختی رو دارم میگذرونم.روزایی که خیلی بیشتر نزدیکم به رفتن. آخ که چقدر حرف دارم برات استاد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 18:17 توسط سیامک |
|
|
اینکه قرآن دستور میدهد:(لیفقهوا فی الدین)- فقه به معنی علم است - یعنی در دین عمیقانه بیاندیشید و آگاهانه و درست بشناسید! در اینجا مورد خطاب همه هستند که دنیا را بشناسید نه اینکه احکام حقوقی و قوانین علمی دنیا را فرا گیرید. فقه یعنی اسلام شناسی.و اینکه اصطلاح فقه را به انحصار علم احکام و شناخت حلال و حرام درآورده اند یک معنی تازه ای است که کم کم در کنار عالم شیعی شخصیتی بوجود می آید که عالم شیعی نیست. وقتی درباره ی اصول تشیع از او می پرسیم بلد نیست و وقتی درباره ی شخصیت و افکار زندگی ائمه سوال می کنیم نمی داند.می گوییم از فلسفه ی اسلامی بگو میگوید فلسفه با شرع نمی خواند. می گوییم از عرفان بگو میگوید بر خلاف مکتب اهل بیت است.می گوییم مکتب اهل بیت چیست میگوید از حقایق اسرار قرآن است.... "دکتر شریعتی" "تشیع علوی تشیع صفوی" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 2:14 توسط سیامک |
|
|
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد راهی نروم که بیراه باشد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوشست همه چیز روبراه است و بر وفق مراد تنها تنها دل ما دل نیست.
راستی از همه ی دوستان خوبم دعوت می کنم یه سری هم به وب گروهی ما بزنن(این چند نفر) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 1:27 توسط سیامک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
اومدم.اومدم به عشق تمام دلتنگی های پاکی که داریم و فقط با تنهایی هامون قسمت می کنیم. از یه اتاق کوچیک که از تمام خودم با خبره وارد این مسیر شدم.مسیری که فعلا آخرش دیده نمی شه... اسم این مسیرو میذاریم زندگی.چطوره؟ |
|
RSS
|